فلسفه یعنی توقف کردن در کنار زاویههای ساده ولی پنهان زندگی. توقف در نقاطی که به آنها عادت کردهایم و ساده از کنار آنها میگذریم. فلسفه یعنی توقف و نگاه کردن دوباره. و این کار ما را از خرافه پرستی و ساده انگاری دور میکند. در طول تاریخ انسانهایی بودهاند که عادتهای زمانه را شکستهاند و دوباره به آن نگاه انداخته و آن را مورد پرسش قرار دادهاند.
پیامبران اولین فیلسوفان عالم هستند. همان کسانی که در مقابل عادت زمانه خود ایستادند. مردم را از شرک و بت پرستی بر حذر داشتند. و مردمی را که غرق در زندگی دنیوی بودند با حقیقتی به نام مرگ آشنا کردند. پیامبران کسانی بودند که سوال اساسی جاودانگی را برای انسانها مطرح کردند. به راستی آیا ما نابود شدنی هستیم؟ و اگر سرنوشت ما نابودی نیست، چگونه سرنوشتی در انتظار ما است؟
و ما را به تفکر وادار کردند. تفکر در هستی و پیدایش آن. تفکر در رویش و نابودی حیات در پهنه هستی. تفکر در من و سوال اساسی من کیستم.
چه ساده-انگارانه است که فکر کنیم فلسفه در مقابل دین قرار دارد و با دین سر ناسازگاری دارد. آری، فلسفه در مقابل دین میایستد، اما در مقابل خرافات دینی. در مقابل ساده انگارانه نگاه کردن به دین. در مقابل کورکورانه پرستیدن آنچه نمیدانیم چیست. اما چگونه ممکن است فلسفه با دین به معنای حقیقی آن مبارزه کند حال اینکه دین، حقیقی ترین فلسفه جهان است که بوسیلهی بزرگترین فیلسوفان هر عصر یعنی پیامبران به بشر عرضه شده است؟
شاید بهتر باشد نگاهی دوباره به رابطه فلسفه و دین بیندازیم و بیش از پیش در آن مطالعه و کنکاش کنیم. شاید این نگاه دوباره دریچههای جدیدی از تفکر را به روی ما بگشاید.